خوش آمدید, مهمان.
 » موضوعات متفرقه » گوناگون » چندتا داستان جالب
صفحه: [1] 2   پایین
  چاپ صفحه  
نويسنده موضوع: چندتا داستان جالب  (دفعات بازدید: 1581 بار)
0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
مهتاب
کم کم داره خودمونی میشه !
**
تشکر شده : 39
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 82

ديدن مشخصات
« : 08 ارديبهشت 1388,ساعت 23:33:21 »

چندتا داستان جالب
_دزد
يک ساعتي ميشد که سوار بر موتور مراجعين بانک را زير نظر داشت در يک
فرصت مناسب نايلون مشکي را از پير مرد قاپيد و به خاطر مقاومت پير مرد
ضـربه اي با چاقـو به بازوي او زد.درجـواب پـيـر مرد که مي گفت:(اين پـول
جهـزيه دخـتـرم است)او فقط لبخـند شـيـطنت آميزي زد وفرار کرد.فرداي آن
روز در مقابل منزل دختر مورد علاقه اش ايستاده بود.وقتي در يک لحظه خود را
در مقابل پيرمردي با بازوي باندپيچي ديد و عرق سردي بر پيشانيش نشست!!!
 
 _عشق
روزي که مي خواسـت برود ده بذر گل به من داد و گفت:
(اين ده بذر را بکار هر وقت جوانه زدند من برميگردم)مـن
آنها ر ا يکي يکي کاشـتـم وبا جــوانـه زدن هر کـدام انـگار نور
امـيـدي در دلـم روشـن ميشـد اما اين يکي انگار خـيـال جـوانه
زدن نداشـت ولـي من آنقدر عاشق بودم که نميدانستم يک
سنگ ريزه هرگز جوانه نخواهد زد!!
 
 _فقط ثروتت
دختر نميدانست کدام راه را انتخاب کند.پدرش آخرين
حرفش را زده بود.بايد بين ثروت پدر و عاشق بي پول
وفقيرش يکي را انتخاب ميکرد...
اما حالا درمانده وخجالت زده راه خانه پدرش را پيش
گرفته بود.پسر او رابدون ثروت پدرش نميخواست
 
_ارزو
پسر به دختر گفت حالا كه كنار ساحل نشستيم بيا يه ارزوي قشنگ بكنيم دختر با بي ميلي قبول كرد پسر چشماشو بستو گفت كاشكي تا اخر دنيا عاشق هم بمونيم .....
بعد به دختر گفت حالا تو يه ارزو بكن دختر چشماشو بستو خيلي بي تفاوت گفت كاشكي دنيا همين حالا تموم بشه......
وقتي چشماشو باز كرد ديگه پسرو نديد فقط چند تا حباب روي اب ديد
 
نجابت...وفا...زيباييت...
دختر به پسز گفت من تو رو به خاطر نجابت و وفا و زيباييت دوست دارم پسر براي روز تولدش 3 تا عروسك بهش كادو داد اسب و سگ و كبوتر دختر خواست دليل اين كارشو بدون اما پسر واسه هميشه رفته بود
 
_زندگي به خاطر چه؟
پرسيد به خاطر كي زنده اي ؟ با اينكه دلم ميخواست داد بزنم بخاطر تو گفتم به خاطر هيچ كس
پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم ميخواست فرياد بزنم به خاطر تو با يه بغز غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز
پرسيدم تو به خاطر چه زنده هستي؟ در حاليكه اشك دز چشمانش جمع شده بود گفت بخاطر كسي كه بخاطر هيچ زنده است
 
 
_گفت چقدر دوسم داري ؟ گفتم از اينجا تا پيش خدا
گفت مگه نميگن خدا خدا از هر چيزي به ما نزديكتره؟؟
 
 
_گفت منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو؟
گفتم زندگيمو.  قهر كردو رفت
اما هرگز نفهميد همه ي زندگي من بود
 
_قلب ماسه اي
دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توي ساحل با يه چوب
روي ماسه ها ترسيم مي کرد.شايدفکر ميکردکه هرچه اين قلب را بزرگتر درست
کند،يعني اينکه بيشتر دوستش دارد ! بعد از اينکه قلب ماسه اي اش کامل شد
سعي کرد با دستهايش گوشه هايش راصيقل بدهد تا صاف صاف بشود،شايد ميخواست
موقعي که دريا آن را با خودش ميبرد، اين قلب ماسه اي جايي گير نکند !
از زاويه هاي مختلف به آن نگاه کرد،شايد ميخواست اينطوري آن را بشناسد و
مطمـــعن بشود،همان چيزي شده که دلش مي خواست
به قلب ماسه اي اش لبخندي زد و از روي شيطنت هم يه چشمک به قلب
ماسه اي اش هديه داد.دلش نيامد که يه تير ماسه اي رابه قلب ماسه اي اش
شليک کند.
براي همين هم خيلي آرام چوبي را که در دستش بود مثل يه پــــــيکان گذاشت
روي قلب ماسه اي.حالا ديگر کامل شده بود وفقط نـــــياز به مراقبــــت داشت
نشست پيش قلب ماسه اي وبا دسش قلب را نوازش کرد ودر سکوت به قلب
ماسهاي قل داد تا هميشه مراقبش باشد.سپس براي اينکه باد قلبش را ندزدد
بادستهايش يک ديوار شني دور قلبش درست کرد.دلــش مي خواست پيش قلب
ماسه اي اش بماند ولي وقت رفتن بود، نگاهي به قلب ماسهاي کرد ورفـــــت
چند قدمي دور نشده بود که دوباره برگشت وبه قلب ماســه اي قول داد که زود
بر ميگردد وبقيه راه را دويد.فردا صبح دخترک در راه براي قلب ماسه اي گلي چيد
و رفت به ديدنش.وقتي به قـــلب ماسه اي اش رسيد آروم همانجا نشست وگلها
را پرپر کرد وبر روي قلب ماسه ايش ريخت
قلب ماسه اي با عبور يه آدم بي احساس شکسته شده بود...آره دنيا ي ما هم اينجوري ديگه
 
_امتحان
به من ميگفت:آنقدر دوستت دارم که اگر بگويي بمير ميميرم…باورم
نميشد.فقط براي يه امتحان ساده به او گفتم بمير…وسالهاست در تنهايي
پژمرده ام.کاش امتحانش نميکردم!!!!!
_عشق...ديوانگي...محبت...
 يه روز عشق و ديوانگي و محبت و فضولي داشتن قايم موشک بازي
 مي کردن تا نوبت به ديوانگي رسيد همه رو پيدا کرد اما هرچي گشت
 اثري از عشق نبود. فضولي متوجه شد که عشق پشت يک بوته گل
 سرخ قايم شده وديوانگي رو خبر کرد و اونم يک خار بزرگ برداشت
 و تو بوته گل سرخ فرو کرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتي همه به
سراغش رفتن ديدن چشماش کور شده و ديوانگي که خودشو مقصر
ميدونست تصميم گرفت هميشه عشقو همراهي کنه و از اون روز به
بعد وقتي عشق به سراغ معشوقش ميره بدي هاي اونو نمي بينه
 
 
_آره آيــــــــنه راست ميگفت:
آينه پرسيد که چرا دير کرده است؟
نکند دل ديگري اورا اسير کرده است؟
خنديدم و گفتم او فقط اسير من است
تنها دقايقي چند تاخير کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شايد موعد قرار تغيير کرده است
خنديد به سادگيم آينه و گفت
احساس پاک تورا زنجير کرده است
گفتم از عشق من چنين سخن مگوي
گفت : خوابي سالها دير کرده است
در ايينه به خود نگاه ميکنم آه
عشق او عجيب مرا پير کرده است
راست گفت آيينه که منتظر نباش
او براي هميشه دير کرده است
 
_ با خودم عهد بستم بارديگرکه تورا ديدم، بگويم ازتودلگيرم ولي بازتوراديدموگفتم:
بي تو ميميرم
_جيرجيرك به خرس گفت دوست دارم خرس گفت الان وقت خواب زمستونيه حالا بعدن با هم صحبت ميكنيم. خرس رفت خوابيد. اما نميدونست عمر جيرجيرك فقط 3 روزه
خارج شده است

* . . جراغ هاي شهر را در برابر جشمانم نيفروزيد من از نديدن كسي كه دوستش دارم دق خواهم كرد . . *
مهتاب
کم کم داره خودمونی میشه !
**
تشکر شده : 39
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 82

ديدن مشخصات
« پاسخ #1 : 06 شهريور 1388,ساعت 00:54:50 »

نجس ترين چيز دنيا
روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست. براي همين کار وزيرش را مامور ميکند که برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و يا هر کسي که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزير هم عازم سفر مي شود و پس از يکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به اين نتيجه رسيد که با توجه به حرفها و صحبتهاي مردم بايد پاسخ همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد.
عازم ديار خود مي شود در نزديکي هاي شهر چوپاني را مي بيند و به خود مي گويد بگذار از او هم سؤال کنم شايد جواب تازه اي داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزير مي گويد من جواب را مي دانم اما يک شرط دارد و وزير نشنيده شرط را مي پذيرد چوپان هم مي گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوري وزير آنچنان عصباني مي شود که مي خواهد چوپان را بکشد ولي چوپان به او مي گويد تو مي تواني من را بکشي اما مطمئن باش پاسخي که پيدا کرده اي غلط است تو اين کار را بکن اگر جواب قانع کننده اي نشنيدي من را بکش.
خلاصه وزير به خاطر رسيدن به تاج و تخت هم که شده قبول مي کند و آن کار را انجام مي دهد سپس چوپان به او مي گويد: " کثيف ترين و نجس ترين چيزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدي آنچه را فکر مي کردي نجس ترين است بخوري" !!!!
خارج شده است

* . . جراغ هاي شهر را در برابر جشمانم نيفروزيد من از نديدن كسي كه دوستش دارم دق خواهم كرد . . *
مهتاب
کم کم داره خودمونی میشه !
**
تشکر شده : 39
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 82

ديدن مشخصات
« پاسخ #2 : 06 شهريور 1388,ساعت 00:56:15 »

داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريکايي در تاييد اينکه نبايد اخبار ناگوار را به يکباره به شنونده گفت تعريف مي کند:
 
مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سرکشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بيچاره! پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
- پرخوري قربان.
- پرخوري؟ مگر چه غذايي به او داديد که تا اين اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
- اين همه گوشت اسب از کجا آورديد؟
- همه اسب هاي پدرتان مردند قربان.
- چه گفتي؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان. همه آنها از کار زيادي مردند.
- براي چه اين قدر کار کردند؟
- براي اينکه آب بياورند قربان!
- گفتي آب؟ آب براي چه؟
- براي اينکه آتش را خاموش کنند قربان.
- کدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزي چه بود؟
- فکر مي کنم که شعله شمع باعث اين کار شد قربان!
- گفتي شمع؟ کدام شمع؟
- شمع هايي که براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.
- کدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان. مرد بيچاره همين که آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
- کدام خبر را؟
- خبرهاي بدي قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يک سنت در اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!
خارج شده است

* . . جراغ هاي شهر را در برابر جشمانم نيفروزيد من از نديدن كسي كه دوستش دارم دق خواهم كرد . . *
مهتاب
کم کم داره خودمونی میشه !
**
تشکر شده : 39
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 82

ديدن مشخصات
« پاسخ #3 : 06 شهريور 1388,ساعت 00:57:08 »

همه اولش از پفك شروع ميكنن!!!
دانشمندان لهستاني كشف كرده اند كه چيپس موجب بيماري قلبي ميشود
در همين راستا يك فوق فرا كارشناس گفت از افراد سيگاري تقاضا دارم به جاي كشيدن سيگار تا ميتوانند چيپس بخورند
زيرا چيپس علاوه بر اينكه مثل سيگار به قلب اسيب مي رساند داراي اين مزيت هم هست كه برخلاف سيگار به اطرافيان اسيبي نمي رساند
اين در حالي است كه انجمن سيگاري ها از اين پيشنهاد استقبال نكرده اند و گفته اند كه مگر همه  سيگاري ها با هدف سكته قلبي سيگار ميكشند كه بتوان چيپس را با سيگار جايگزين كرد؟؟؟
برخي از ماها ميخواهيم سرطان ريه بگيريم
هيچ ميدونيد به ان دنيا رفتن بر اثر سرطان ريه چقدر كلاس داره!!!
همچنين يكي از كارشناسان امر ازدواج از خانواده ها خواست قبل از اينكه عروس خانم بله معروف را بگويد تحقيقات كافي درباره چيپس خور بودن يا نبودن داماد انجام بگيرد تا دخترشان بيوه يا سياه بخت نشود
در همين حال شنيده ميشودكه جمعيت چيپس خورها بر اين اعتقادند انجمن حمايت از سيب زميني ها با دادن چند گوني سبزيجات به دانشمندان لهستاني از انها خواسته اند تا نتايج دروغين براي تحقيقاتشان ارائه كنند
اين در حالي است كه انجمن حمايت از سيب زميني ها ضمن رد هرگونه دخالت در نتايج ازمايش هاي مذكور گفته اند تكه تكه كردن سيب زميني ها امري غير سبزيجاتي است و اين كار  را با هيچ ميوه اي و حتي با زالزالك ها هم نميكنند
_ همين الان هم يه مادر با مشاور ما تماس گرفت
_ بله خانم ! چرا گريه ميكنيد
_ امروز توي كيف مدرسه پسرم پوسته پفك پيدا كردم  به منو پدرش  گفته بود اگه برام پلي استيشن بخريد ديگه پفك نميخرم يه چند وقتي هم دورو ور پفك نرفت اما باز .............
اهه اهه ( صداي گريه).....................
اما خانم بحث امروز ما درباره پفك نيست درباره مضرات چيپس است
_ خوب همه كه يك راست نميرن  چيپس بخورن اولش با همين پفك شروع ميكنن
بعد كمكم ميرن طرف چيپس
پسر عموشم از پفك شروع كرد الان دو ساله چيپس ميخوره اونم چيپس سركه نمكي!!!
مطمئني خانوم؟! من خودم قبل از اعتيادم به چيپس لبم به پفك نخورده بود
_ چي شما هم چيپسي هستيد
اهم ( صداي سرفه ) نه نه اشتباه شد!!!
به نظرم بهترين كار اينه كه پول تو جيبي پسرتونو قطع كنيد و مدرسشم عوض كنيد تا ديگه با اون دوستاي پفك و چيپس خورش نگرده
خارج شده است

* . . جراغ هاي شهر را در برابر جشمانم نيفروزيد من از نديدن كسي كه دوستش دارم دق خواهم كرد . . *
مهتاب
کم کم داره خودمونی میشه !
**
تشکر شده : 39
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 82

ديدن مشخصات
« پاسخ #4 : 06 شهريور 1388,ساعت 00:58:09 »

شبي پسر نزد مادرش رفت و كاغذي كه روش با خط بچگانه نوشته بود صورت حساب رو به مادرش داد
صورت حساب:
_كوتاه كردن چمن ها 000 5 تومان
_مرتب كردن اتاق 1000  تومان
_مراقبت از برادر كوچكم 3000 تومان
_بيرون بردن سطل زباله 2000 تومان
_نمره ي خوبي كه از رياضي گرفتم 6000 تومان
_جمع  بدهي شما 17000 تومان
مادر كه با چشمان منتظر به پسر نگاه ميكرد چند لحظه خاطراتشو مرور كردو سپس قلم رو برداشت و پشت برگه صورت حساب پسر نوشت
صورت حساب:
_براي سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي  .  هيچ
_براي تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا خواندم  .  هيچ
_براي تمام زحماتي كه توي اين مدت برات كشيدم تا بزرگ شي  .  هيچ
_براي غذا  نظافت تو  و اسباب بازيهايت  .  هيچ
_و اگر تمام اينهارو جمع بزني ميبيني هزينه ي عشق من به تو هيچ است وقتي پسر انچه را مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشك شدو در حاليكه به مادرش نگاه ميكرد گفت:
مامان.................. دوست دارم
انگاه قلم رو برداشت و زير صورتحساب نوشت
از قبل به طور كامل پرداخت شده است
خارج شده است

* . . جراغ هاي شهر را در برابر جشمانم نيفروزيد من از نديدن كسي كه دوستش دارم دق خواهم كرد . . *
مهتاب
کم کم داره خودمونی میشه !
**
تشکر شده : 39
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 82

ديدن مشخصات
« پاسخ #5 : 06 شهريور 1388,ساعت 00:59:33 »

آرزوهاي مرد سنگ تراش
مرد سنگ تراش كه از وضع زندگيش ناراضي بود وقتي از جلوي در خونه ي يه بازرگان رد شد و جاه و جلال اونو ديد احساس كرد اگه يه بازرگان بود خوشبخت ترين انسان روي زمين بود
احساس كرد اگه جاه و جلال داشته باشه قدرتمند ترينه
ارزو كرد كاش يه بازگان بود فورا ارزوش براورده شد و به يه بازرگان تبديل شد
اون تا مدت ها فكر ميكرد قدرتمند ترينه تا اينكه يه روز حاكم شهرو ديد كه از اونجا رد ميشد ديد كه همه ي مردم بهش تعظيم ميكنن
احساس كرد اگه حاكم باشه قدرتمندترينه
فورا به حاكم تبديل شد
وقتي روي تخت نشسته بود و  چند نفر روي دوششون داشتن حملش ميكردن خورشيد صورتشو ميسوزوند
ديد خورشيد از اون قوي تره
ارزو كرد كاش خورشيد بود
ارزوش براورده شد و خورشيد شد و سعي كرد با تمام قدرت به زمين بتابه
 كه يه ابر سياه اومد و جلوي تابششو گرفت
احساس كرد اون ابر از خورشيد قوي تره ارزو كرد كاش ابر بود
به ابر تبديل شد
كه طوفان شد و ابر رو به اين طرف و اون طرف برد
گفت كاش من باد بودم
به باد تبديل شد اونقدر وزيدو وزيد تا به يه تخته سنگ رسيد
ديد نميتونه از تخته سنگ عبور كنه
احساس كرد اگه يه تخته سنگ بود خيلي قوي بود
احساس كرد هيچي به اندازه ي استقامت كوه نميتونه قوي باشه
به يه تخته سنگ بزرگ تبديل شد
كه ناگهان ديد دارن بهش ضربه ميزنن احساس كرد داره خورد ميشه
وقتي به پايين نگاه كرد ديد يه مرد سنگ تراش كه با كلنگش داره خوردش ميكنه
خارج شده است

* . . جراغ هاي شهر را در برابر جشمانم نيفروزيد من از نديدن كسي كه دوستش دارم دق خواهم كرد . . *
مهتاب
کم کم داره خودمونی میشه !
**
تشکر شده : 39
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 82

ديدن مشخصات
« پاسخ #6 : 06 شهريور 1388,ساعت 01:00:31 »

در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي احساسات .
روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند.
اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزي از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت
تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت كه با کشتي و شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمي توانم. مقدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”
عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”
پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”
شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدايي شنيد:
” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”
صداي يک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند
ناجي به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسيد:
” چه کسي به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:
“چون  تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.”
خارج شده است

* . . جراغ هاي شهر را در برابر جشمانم نيفروزيد من از نديدن كسي كه دوستش دارم دق خواهم كرد . . *
مهتاب
کم کم داره خودمونی میشه !
**
تشکر شده : 39
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 82

ديدن مشخصات
« پاسخ #7 : 06 شهريور 1388,ساعت 01:07:57 »

من مادرزنمو دوس دارم
يه روزي روزگاري يه مادري بود صاحب 3 دختر كه هر 3 ازدواج كرده بودن
پس بهتره بگم روزي روزگاري يه مادرزنه اي بود
كه ميخواست داماداشو امتحان كنه و ميزان علاقه ي اونارو نسبت به خودش بدونه
خلاصه سرتونو درد نيارم پيرزنه خوش فكر پيش خودش فكر كرد من خودمو ميندازم توي استخر تا ببينم اينا منونجات ميدن يا نه
وقتي داره از كنار استخر رد ميشه طوري وانمود ميكنه كه پاش ليز خورده و خودشو ميندازه توي استخر كه ناگهان داماد بزرگتره كه توي حياط بود شيرجه ي جانانه اي ميزنه و پيرزنو نجات ميده
فرداي اون روز وقتي داماد براي رفتن به سركار از خونه بيرون مياد ميبينه جلوي در خونش يه "206 "پاركه كه روش نوشته :
    "  متشكرم از طرف مادرزنت   "
خوب بالا رفتيم دوغ بود .........................
 ا . . . وا . . . وايستين . . . بابا هنوز دوتاي ديگه موندن به همين زودي خسته شدين خوب ادامه ي ماجرا :
اون همين كارو با داماد دومي انجام داد كه داماد دوم مثل يه قهرمان بازم شيرجه ميزنه توي ابو نجاتش ميده اونم فرداي اون روز جلوي در خونش يه" 206 " ميبينه كه روش نوشته :
   "  متشكرم از طرف مادرزنت   "
خوب بالا رفتيم دوغ بود . . .  پايين اومديم ماست بود . . .
اي بابا اين همه عجله من نميدونم واسه چيه
بابا تا اينجاشو خوندين حيف بقيشو نخونين
خوب پيرزنه خوش فكرو خوش خيال همين كارو با داماد سومي هم ميكنه
ولي . . . چشتون روز بد نبينه . . .
داماد سوم پيش خودش فكر ميكنه اين پيرزن كه عمر خودشو كرده من چرا بايد جونمو به خاطره اين پيرزنه دست و پا چلفتي به خطر بندازم  ولش كن . . . اصلا به من چه . . .
پيرزن بخت برگشته توي استخر غرق ميشه و داماد نجاتش نميده
ولي . . . . . . . . . . . . . .
داماد سوم وقتي صبح ميخواد بره سركار ميبينه جلوي درش يه " بي ام و " پارك شده كه روش نوشته :
   "  متشكرم از طرف پدرزنت   "
تعجب نكنين همه ي مردا همينن حيف زحمت
حالا ديگه راستي راستي قصه تموم شد
بالا رفتيم دوغ بود . . . . پايين اومديم ماست بود . . . . قصه ي ما راست بود . . . .
خارج شده است

* . . جراغ هاي شهر را در برابر جشمانم نيفروزيد من از نديدن كسي كه دوستش دارم دق خواهم كرد . . *
مهتاب
کم کم داره خودمونی میشه !
**
تشکر شده : 39
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 82

ديدن مشخصات
« پاسخ #8 : 06 شهريور 1388,ساعت 16:19:43 »

پروژه ي بسيار جالب يك دانشجو
دانشجويي که سال آخر دانشکده خود را مي‌گذراند به خاطر پروژه‌اي که انجام داده بود جايزه اول را گرفت.او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستي مبني بر کنترل سخت يا حذف ماده شيميايي «دي هيدورژن مونوکسيد» توسط دولت را امضا کنند و براي اين درخواست خود، دلايل زير را عنوان کرده بود:
1-مقدار زياد آن باعث عرق کردن زياد و استفراغ مي‌شود.
2-يک عنصر اصلي باران اسيدي است.
3-وقتي به حالت گاز در مي‌آيد بسيار سوزاننده است.
4- استنشاق تصادفي آن باعث مرگ فرد مي‌شود.
5-باعث فرسايش اجسام مي‌شود.
6-حتي روي ترمز اتومبيل‌ها اثر منفي مي‌گذارد.
7-حتي در تومورهاي سرطاني يافت شده است.
از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلي علاقه‌اي نشان ندادند و اما فقط يک نفر مي‌دانست که ماده شيميايي «دي هيدروژن مونوکسيد» در واقع همان آب است!
عنوان پروژه دانشجوي فوق «ما چقدر زود باور هستيم» بود!
خارج شده است

* . . جراغ هاي شهر را در برابر جشمانم نيفروزيد من از نديدن كسي كه دوستش دارم دق خواهم كرد . . *
مهتاب
کم کم داره خودمونی میشه !
**
تشکر شده : 39
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 82

ديدن مشخصات
« پاسخ #9 : 09 شهريور 1388,ساعت 10:19:21 »

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار کرد و گفت: "نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟" واتسون گفت:"ميليون ها ستاره مي بينم".هلمز گفت: "چه نتيجه اي مي گيري؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري ست، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد ". شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقي بيش نيستي! نتيجه ي اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند
خارج شده است

* . . جراغ هاي شهر را در برابر جشمانم نيفروزيد من از نديدن كسي كه دوستش دارم دق خواهم كرد . . *
t0tem
مدیر سایت
بابا حرفه ایی !
*****
تشکر شده : 113
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 597
Find a BUG in YourSelf

ديدن مشخصات WWW
« پاسخ #10 : 25 بهمن 1388,ساعت 04:31:02 »

یه مشت نمک
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره  ، اونم بزحمت .
استادپرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگردپاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "   
پیرهندواز شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه  .
  رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا  نمکها  رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه .  شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاداینبارهم از او مزه  آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "
پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه  و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ،  میتونه بار اون همه رنج و اندوه  رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب ."


خارج شده است
t0tem
مدیر سایت
بابا حرفه ایی !
*****
تشکر شده : 113
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 597
Find a BUG in YourSelf

ديدن مشخصات WWW
« پاسخ #11 : 25 بهمن 1388,ساعت 04:32:20 »

زیباترین چیز در دنیا

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.


فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.


خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.

فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگلها، ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.

پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.

در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.

وبه خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد ودوباره بگرد.

فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.

شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.

مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید. نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.

زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد، شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟

چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.

فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود:

این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز میکند.

خارج شده است
مهتاب
کم کم داره خودمونی میشه !
**
تشکر شده : 39
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 82

ديدن مشخصات
« پاسخ #12 : 25 بهمن 1388,ساعت 14:51:55 »

طناب نجات
كوهنوردي ميخواست از قله اي بلند بالا برود او پس از سالها تلاش ماجراجويي خود را اغاز كرد
شب بلندي هاي كوه را در بر گرفته بود و مرد هيچ چيز را نميديد
همان طور كه از كوه بالا ميرفت چند قدم مانده به قله پايش ليز خورد و با سرعت سقوط ميكرد و از كوه پرت شد
اكنون فكر ميكرد كه مرگ چقدر به او نزديك شده ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش محكم شده است بدنش ميان زمين و اسمان معلق شده بود و فقط طناب او را نگه داشته بود در اين لحظه با صدايي بلند فرياد كشيد : خدايا كمكم كن . نجاتم بده !!!!!
ناگهان صدايي پر طنين از اسمان جواب داد : اگر باور داري كه خدا ميتواند تو را نجات دهد طنابي كه به كمرت بسته شده رو پاره كن
مرد سكوت كرد و تصميمش رو گرفت و با تمام نيرو به طناب چسبيد
فردا گروه نجات اعلام كردند كه كوهنوردي يخ زده را پيدا كرده اند كه بدنش از يك طناب اويزان بود و طناب را با دستهايش محكم چسبيده بود . . . . .
او فقط يك متر با زمين فاصله داشت . . . .  ! ! ! !
خارج شده است

* . . جراغ هاي شهر را در برابر جشمانم نيفروزيد من از نديدن كسي كه دوستش دارم دق خواهم كرد . . *
مهتاب
کم کم داره خودمونی میشه !
**
تشکر شده : 39
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 82

ديدن مشخصات
« پاسخ #13 : 25 بهمن 1388,ساعت 14:55:10 »

نايست ! حتي اگر .......
بينندگان عزيز براي شما گزارش ميكنيم از شهر مكزيكوسيتي محل برگزاري مسابقات المپيك سال 1968
بيننده ي گزارش مراحل پاياني مسابقه ي دوي ماراتن هستيد
ماده اي كه در تمام المپيك ها بسيار مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سر سبد مدال هاي المپيك
اين مسابقه به طور مستقيم در 5 قاره جهان پخش ميشود كيلومتر اخر مسابقه است
دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم دارند نفس ها به شماره افتاده است عرق سر و روي دونده ها را پوشانده
42 كيلومتر و 195 متر مسافت را دويدن شوخي نيست
دوندگان همچنان با گام هاي ريتميك و منظم به پيش ميروند
نظم حركات هماهنگ دستها پاها و تنفس عميق و پي در پي شان با صداي خاصش ادم را ياد لوكوموتيو مي اندازد
چه زيباست اين استقامت هر بيننده اي دوست دارد اين استقامت را داشته باشد
دوندگان قسمت اخر جاده را طي ميكنند و يكي پس از ديگري وارد استاديوم ميشوند استاديوم مملو از جمعيت است
جمعيت با ورود دوندگان به استاديوم شروع به تشويق انها ميكنند
رقابت نفس گيري است
دونده ي شماره ي .... چند قدمي جلوتر از بقيه است همه ي دوندگان با تمام قوا اخرين فشارها را مي اورند
رگ هاي گردنشان از شدت فشار بيرون زده هان . هان . هان و....... هورا ......
سينه ي دونده ي شماره ي .... نوار خط پايان را پاره ميكند
استاديوم سراپا تشويق ميشود
دونده هاي بعدي يكي پس از ديگري از خط پايان ميگذرند
بعضي هاشان بلافاصله پس از عبور از خط پايان از شدت خستگي ولو ميشن
خبرنگاران براي مصاحبه با انها به سوي انها ميدوند
اسامي نفرات برتر از بلندگو اعلام ميشود نفر اول با 2 ساعت و ...............
در همين حال هنوز تك و توك دونده هايي باقي مانده اند كه از گرد راه ميرسند
در طي مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داده اند كه از ادامه ي مسابقه انصراف داداه اند و از مسير مسابقه بيرون امده اند
من فقط يك نفر را ميبينم كه دارد به اخر مسابقه نزديك ميشود فكر كنم اين ديگه نفر اخر باشد
داوران و مسئولان برگزاري ميايند تا علائم مربوط به مسابقه ي ماراتن و خط پايان را جمع كنن
جمعيت هم تكاني به خود ميدهد تا ارام ارام استاديم را ترك كند اما.............
_ صبر كنيد !!! صبر كنيد !!!!
بلندگوي استاديم به داوران اعلام ميكند كه خط پايان را ترك نكنند
گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ي ديگر در راه است
همه سر جاي خود بر ميگردند و انتظار رسيدن نفر اخر را ميكشند جمعيت هم سر جاي خود بر ميگردد
دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير او را به استاديوم مخابره ميكنن
من الان دارم تصوير او رو روي نمايشگر جايگاه ميبينم
صبر كنيد ببينم او كيست؟؟!!
اهان او "جان استفن اكواري " است
دونده ي سياه پوست اهل تانزانيا
بگذاريد بيشتر دقت كنم مثل اينكه مشكلي براش پيش اومده داره لنگ ميزنه
پايش بانداژ شده و به نظر خوني مي ايد
بگذاريد ببينم چقدر با اين جا فاصله دارد
از علائم كنار جاده بر مي ايد كه ........ ا ............. اينكه تازه نيمي از مسير را امده
حدود 20 كيلومتر با اينجا فاصله دارد
چقدر اهسته حركت ميكند چهره اش از شدت درد درهم است
داوران همچنان در خط پايان ايستاده اند مطابق مقررات انها حق ندارند قبل از عبور نفر اخر خط پايان را ترك كنند
جمعيت هم سر جاي خود نشسته نميدونم چرا اين مردم نميرن پي كارشون
مسابقه كه در واقع تموم شده اين يك نفر هم حتما تا چند دقيقه ديگر از ادامه ي مسير انصراف ميده
من با اجازه ي شما ارتباطم را قطع ميكنم تا به گزارش ساير مسابقات توجه كنيد
.
.
.
                   ...................بعد از گذشت چند ساعت.........................
_ بينندگان عزيز من مجددا از محل برگزاري مسابقات دوي ماراتن براي شما گزارش ميكنم
اين جا اتفاقات جالبي دارد مي افتد
دونده اي كه ساعتي قبل درباره ي او صحبت كرديم هنوز مسير مسابقه رو ترك نكرده و با جديت داره مسير را ادامه ميده
نكته جالب اين است كه خبرنگاران نه تنها محل مسابقه رو ترك نكردند بلكه خبرنگاران بخش هاي ديگر هم به اين جا امده اند
جمعيت هم به جاي اينكه كم بشه داره زيادتر ميشه
" جان استفن " را در تصوير ميبينم كه دستهايش را مشت كرده دندانهايش را بهم ميفشارد و با گامهايي لنگان اما استوار همچنان به حركت خود به سوي استاديوم ادامه ميدهد
او هنوز چند كيلومتري با خط پايان فاصله دارد
ايا او خواهد توانست مسير را به پايان برساند
اينجا خورشيد ديگه داره غروب ميكنه و هوا رو به تاريكي ميره
من دوباره براي شما گزارش ميكنم......
.
.
.
           ............. باز هم بعد از گذشت مدتي نسبتا طولاني................
_ بينندگان عزيز باز هم مجددا سلام عرض ميكنم
اخرين شركت كننده ي دوي ماراتن به استاديوم نزديك ميشود و اكنون داره وارد استاديوم ميشه
با ورود اون استاديوم از جا بر مي خيزد ! همه ي تماشاچيان از جاي خود برخاسته اند
چند نفر در نقطه اي از استاديوم شروع به كف زدن ميكنند و بعد انگار از اين نقطه موجي از كف زدن حركت ميكند و تمام استاديوم را فرا ميگيرد
نمي دانيد اينجا چه غوغايي است 40 _50 متر بيشتر نمانده او دوباره نفس نفس زنان مي ايستد و خم ميشود اكنون دستش را بر روي ساق خو ني اش گذاشته و پلك هايش را بر هم ميفشارد نفسي ميگيرد و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حركت ميكند
شدت كف زدن جمعيت بيشتر ميشود فوج خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند
وقتي نفرات اول مسابقه از خط پايان گذشتند استاديوم اينقدر شور نداشت
او نزديكتر و نزديكتر ميشه  .....  و ...... بله ........  باور نكردني است .... او از خط پايان ميگذرد
خبرنگاران به سوي او هجوم ميبرند
نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن ميكند
انگار نه انگار كه ديگر شب شده
مربيان او حوله اي به دوشش مي اندازند از سر تا پايش عرق ميچكد
ديگر نايي براي ايستادن ندارد و ...... مي افتد
ان شب مكزيكوسيتي از شوق حماسه ي " جان " تا صبح نخوابيد
او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر اخر است كه براي پيشگيري از نگاه تحقير اميز ديگران ميدان را ترك كند
اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند
ميخواستم درباره ي اين توضيح بدم كه اين داستان رو براي چي اينجا نقل كردم ولي بعد به اين فكر كردم كه نه هركس كه خوانده حتما اصل قضيه رو گرفته ديگه توضيح بيشتري لازم نيست
خارج شده است

* . . جراغ هاي شهر را در برابر جشمانم نيفروزيد من از نديدن كسي كه دوستش دارم دق خواهم كرد . . *
مهتاب
کم کم داره خودمونی میشه !
**
تشکر شده : 39
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 82

ديدن مشخصات
« پاسخ #14 : 10 اسفند 1388,ساعت 13:56:49 »

خيلي تو خودش بود، آخرش دلم را زدم به دريا و گفتم: تو هيچ عاشق شدي؟
گفت: آره.
گفتم: چند بار؟
گفت: خيلي. گفتم: مگر سر مي بري؟
گفت: يكبار.
گفتم: چه حسي داشتي؟
گفت: عشق حس نيست، باوره، مكتبه، بودنه.
گفتم: اينا را كه گفتي يعني چي؟
گفت: تا حالا سوار قطار شدي؟ 
_ آره.
_ ديدي يكي ترمز قطار را بكشد؟
_ آره
_ به اون ميگن عشق!
گفتم: يعني عشق ترمز قطاره؟ گفت: نه بابا! تو چقدر پرتي، يه جور گير كردنه.
گفتم: يعني آدم به هر چيزي گير بكند عاشق شده؟
گفت: ببين! اصلاً قطار و گير كردنو ول كن، ببين عشق يه لحظه واقعاً نابه، كه تو زندگي هر كسي در يك لحظه ي خاص پيش مي آيد مثلاً همين ازدواج، ديدي بعضي ها مي گويند: طرف را ديدم يك دل نه صد دل عاشقش شدم.
_ خب منظور؟
_ ببين وقتي آدم عاشق مي شه قلبش يا كند يا مي ايسته، صداش در نمياد، چشماش مي خواد از حدقه بيرون بزند و ...
گفتم: يعني وقتي آدم اينطوري بشه، عاشق شده؟
با بي حوصلگي گفت: آره.
آن شب سر ميز غذا وقتي غذا تو گلويم گير كرد و بسوي دستشويي دويدم، وقتي خودم را در آينه ديدم فهميدم  عاشق شدم. به خودم گفتم: بعضي ها عجب بد سليقه اند، به چي ميگن عشق؟
خارج شده است

* . . جراغ هاي شهر را در برابر جشمانم نيفروزيد من از نديدن كسي كه دوستش دارم دق خواهم كرد . . *
صفحه: [1] 2   بالا
  چاپ صفحه  
 
پرش به :